غم درونم همچون زنجیرهایی قوی ذهنم را قفل میکند.یاد تو و خاطراتت همچون آوار زندگی ام گشته اند...زندگی.....! کدام زندگی؟ زندگی که هر شب با دیدارت آغاز میشود..........دیدار.........! کدام دیدار؟ آری دیدار ولیکن دیداری در خواب......در رویا.......در پس مه غلیظ تنهایی. دفتر خاطرات عشقم را ورق می زنم و به عکسهایت خیره می شوم.......زمانی عشق تو در سینه ی سرد امروزم از هر آتشی سرختر و سوزان تر بود. زمانی آغوش تو امن ترین ماوای من بود............ تنهایی...و سر کردن با خاطراتت همچون تیزابی گشته بر ریشه های وجود بی وجود گشته ام........ رفتی بی هیچ بهانه...رفتی بی هیچ سخنی...تنها به یک لبخند از تو راضی بودم... اما افسوس آنرا هم................... دلتنگی هایم را زین پس به سنگ خواهم گفت...لیک میدانم سختی سنگ نیز توان شنیدن غصه هایم را ندارد....
مونس تنهایی من کو؟.............................
قرار بود آسمانم باشی نه اینکه ستاره یا خورشید باشی که یک روزی منو تنها بگذاری....
کاش میشد سر نوشت را از سر نوشت
نويسنده: نگار مورخ: سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 در ساعت: 15:26
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا ايا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟ مرا اينگونه باور کن....
نويسنده: نگار مورخ: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 در ساعت: 23:14
اگر آمدی ... اگر آمدی با طلوع بیا تا حسرت غروب را نخوریم... اگر آمدی هفت شاخه ی گل سرخ یادت نرود... اگر آمدی خرامان خرامان بیا تا نشکند دیواره ی بلوری قلبم و نپاشد برای لحظه ای آرامشم راستی یادت نرود بیایی...
نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 در ساعت: 0:8